خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





خاطرات از پنچ سال و سه سال پیش پناه وعشقم شبنم

    •  
    • یکی بود یکی نبود یک روزی من یعنی پناه در مدرسه باعچه بان هادیشهر درس میخواند یک روزی سال 1388یک دختریبه نام شبنم آمد به مدرسه باغجه بان من تو حییاط نشسته بودم تو حیاط مدرسه با دوستانم مهدی صادض و حجت اون دختره خیلی خشقل بود دو روز بد من رفتم پیشه دختره باهاش دوست شم اولش بهش بوس یا چشمک زدم بعد بهش نامه دادم بعد بهش گفتم دوستت دارم و همیشه بهش میگفتم دوس دارم اون هم به من میگفت توست دارم 8 روز بعد یک مشاوره ما فهمید که من و شبنم باهم دوست هستیم هسودی میکرد من هیچ وقت هرفاره او گوش نمی دادم با او هر میزدم و کم کم عاشقش شدم هر روز تو کلاس باهم می شنستیم و به هم دیگر بوس یا لب میدادیم یک روزی مشاوره ما آمد تو کلاس ما را از هم جدا کرد منو برد عقب و او را برد جلوی در گغت شما همیشه تو اینجا میشینید یک روزی صادق به من گفت بیا باهم جای مان یا عوص کنیم من گفتم باشه من به شبنم میگفتم که بیا جای صادق بشین و صادق هم جای تو بشینه او گفت باشه او هر وقت که معلم به کلاس می آمد او جایش را با صادق عئص میکرد یعنی می آمد پیشه من میشنست دو روز بد من شماره ی خونه ی خوئم را دادم بهش او یک هفته بد به منزنگ زد من گوشی را نداشتم او سه روز به من زنگ زد بد از ظهر ها یک روزی رفته بودم یک مهمونی تو کوجه به او زنگ زدم او بازم گوشی را برداشت گفتم شما کی باشید به من زنگ زدی به اولت منو قاطی کرد و من به او گفتم منو نمیشناسی او گفت نه من گفتم چرا؟و من گفتم فکر کن بد بگو او گفت نمی دونم گفتم با من تو مدرسه باهم دوست بودییم یادت آمد یکم فکر کرد گفت پناه خودتی گفتم آفرین به تو عزیزم او گفت جطوری منم به او گفتم جطوری او گفت ممنون سه ساعت باهاش حرف زدم آخرم تو مهمانی یک دختری اومد بیرون گفت با کی هرف میزدی من زود با او خداطهافظی کیدو و گوشی را خاموش کزدم بد که او رفت به او زنگ زدم او دوباره گوشی را برداشت من با او تا شب هرف میزدم یک روزی سال 1392مدره مان تمام شد باهم جدا شدیم شیش ما هرف زدیم یک روز بد من با او در تلفن با او حرف میزدیم بد از ظهر من به او زنگ زدم برداشت گفت شیوا توی و گفتم منم پناه او بیشه باباش به من گفت باباش به من گفت دیگر به دخترم زنگ نزن گفتم چرا؟ گفت نزنگ گفتم باشه اینم بود خاطرات من و شبنم عشقم خدا نهلت کنه منو از شبنم عشفم جدا کرد من هنوزم او را دوس دارم بهش الاگه دارم خدا نهلتش کنه بابای شبنم را و مادره منو

    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : گفتم ,شبنم ,روزی ,باهم ,مدرسه ,صادق ,گفتم باشه ,باهم دوست ,
    خاطرات از پنچ سال و سه سال پیش پناه وعشقم شبنم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر